تبليغاتX
تذکرة الرفقا

تذکرة الرفقا

تذکرة الرفقا (اندر احوالات دوستان قدیم و جدید)

جدیدترین شعرم که کهن ترین اعتقاد من است تقدیم به تمامی دوستانم و دشمنانم

 

(( سلحشور ))

سلحشور یکه و تنها ،

ایستاده آنسوی میدان و این سو. . .

تا چشم می بیند ،سیاهی است از بیدق دشمن.

 

سلحشور یکه و تنها

ایستاده زیر بارانی که قرن هاست می بارد،

باران خیانت و تنهایی .

 

سلحشور گویی اما نیک می داند ،

که باز هم چون نیاکانش باید برکشد شمشیر بر فوج لشکر دشمن .

 

سلحشور یکه و تنها ،

روان است آب باران بر دست زخمی اش که گرفته شمشیرش را در مشت ،

و دشت را چه خوش رنگ ساخته است . . .

خونابه های پاک آریایی اش.

 

سلحشور اما نیک میداند ،

این آخرین نبرد اوست .

و دشمن چون همیشه ترسان است ،

از برق شمشیر دلاور مرد آریایی .

حامد ظفرانلو

خرداد ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:24  توسط حامدظفرانلو  | 

سوء قصد به جان شیخ فربه شافعی در خانقاه شیخ الحمید :

القصه در همین اواخر که شیخ چاق و محافظه کار ما به تهران جلوس نموده بودی ، در روز آخر به فتنه ای سترگ گرفتار آمدی . چون صبح از پنجره پدیدار شدی و اهل خانقاه صبحانه زدی ، شیخ الحمید که قصد جان شیخ فربه داشتی ، بدو گفت که این شیر مطبخ خانه خراب همی بودی و آنرا چاره ای کن . شیخ فربه با آچار به جان شیر افتادی که ناگهان شیر کنده شدی و آب به هوا برخواستی ِ چه آبی ، و در کنار شیر پریز برق بودی . شیخ فربه دادی بر آوردی و به شیخ سوسمار احمق زاهدی بگفت : برو و برق قطع کن و سپس آب ببند که جان ما در خطر است ، و اینان نه آب ببستی و نه برق قطع نمودی و به دنبال شیر جدید از خانه برون شدی و از سر کوچه شیر بخریدی و بیاوردی و باز شیر به جا شیری اش نخورد و دوباره برون شدی تا شیری دیگر مهیا کنی و در این مدت نیز شیخ فربه اشهد خود بگفتی . سرانجام کار به تنگ آمدی و شیخ سوسمار احمق هویی کشید و همان شیر جدید اولی که درابتدا به جاشیری نخوردی را ، جا زدی و دفع بلا نمودی .

این جریان که بگذشت و شیخ ما حمید بهادری بدید که فتنه اش نگرفت ، اندیشه ای دیگر به سر زدی و به شیخ فربه بگفت این سینگ دستشویی مطبخ ما بگرفته است . و شیخ فربه که در این مواقع نقش کوزت در ژان وار ژان را خوب بلد است به حرف خانوم تناردیه نمودی و باز به سوی سینگ مطبخ روانه شدی و سیفونها باز کردی و دلا صد رحمت به این فاضلاب های بزرگی که در فیلم های آلمانی جنگ دوم نشان می دندی . !!!!! تا گلو پر بودی از هرچه که تا به حال در زندگی شهری روئیت شدی  و شیخ فربه آستین بالا زدی و همی شست و سفید نمودی که ناگهان در حین جازدن سیفون در قسمت بالای ظرفشویی دست وی به فلز های سینگ بگرفتی و بریدی و خون پاک شیخ پاشیدن گرفت و با همان حال شیخ سیفون جا زدی و کار تمام نمودی و این فتنه نیز به پایان رسیدی و چون شیخ الحمید بدیدی که مکر او نگرفت از در چابلوسی در آمدی و دو عدد هندی پلاست بر انگشتان شیخ بزدی و دل جویی نمودی و خدا داند که آن انگشتان که شیخ الحمید بر آنان مرحم زدی خود به کجاها دست زدی و چه داستانها داشتندی این انگشتان .

در پایان از پریسای عزیز ـ باران ۵۹ مهربان ـ دنی - الهام - زهرای شاعر و تمامی دوستانی که در پست قبلی نظر داده بودی سپاس و تشکر دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:18  توسط حامدظفرانلو  | 

ذكر شيخ بهرنگ بشير الدين ،دائم السفراتو:

آن شيخ خوش رنگ و ملنگ ، آن هميشه در فرنگ ، شيخ جديد ما بهرنگ . از بس كرامات داشتي كه خلق خدا را يك جا و دسته جمعي طي العرض نمودي و از اين بلاد به بلادي ديگر بردي و باز پس آوردي و شاعر در اين احوالات مي سرايد (بس كه آوردي بردي ......... ناي ناي ).

(شيخ ما بهرنگ شاغل در آ‍ژانس مسافرتي است )

از قضا در خانقاه شيخ حميد از نوع بهادري از در، در رسيد و با دوستان همه سرگرم بودندي كه بين او و شيخ فربه شافعي حالي پيش آمدي و دني را به ماموريتي سترگ فرستادي و با بازگشت دني با شيخ فربه مشغول شدند ، چه مشغول شدني و چنان حرارت از هر دو بر خواستي از ديدار هم كه طعم فلفل داشتي و تنوره ديو بودي .

از كرامات ديگر شيخ ما اينكه با رابعه ما الي روابط مشروع داشتي و در ۸/۸/۱۳۸۸ ايشالا مباركش باد خواهند داشتي و ما و تمامي شيوخ اين سلسله نيز دعوتيم .

چون دوستي با ايشان بسيار ما را خوش بود ، از اين سبب گوشه اي ذكر او بگفتين . خداوند ايشان را با الي به پاي هم پير كند .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:8  توسط حامدظفرانلو  | 

ذكر غريب آشنا ؛ رابعه زمان :

آن غريب آشنا ؛ آن خوش قامت و رعنا ؛ آن هميشه سركش و آزاد شيخ ما . از عناصر موئنث روزگار بودي و آوازه او به گوش همگان رسيدي . وي در ابتدا كه كودكي خجالتي بودي ؛ موهاي خويش دم موشي كردي و با شيخ فربه شافعي قايم موشك بازي نمودي و ناگهان كه به سن تكليف رسيدي ؛ حجاب بر سر گرفتي و شيخ ما كه آنزمان هنوز به طريقت راه نيافتي و كافر بودي بسيار از اين كار ناخشنود شدي .

روزگار كودكي به سرعت برق و باد (بزن بريم به سرعت برق و باد ؛ بزن بريم از اينجا ) در گذر بودي ولي شيخ ما غريب آشنا زودتر به كرامات رسيدي ؛ طوري كه شيخ ما فربه شافعي را بر سر يك انگشت بچرخانيدي . از كرامات او نقل است كه از ميان لوله هاي گاز يا آب به راحتي بگذشتي و به شيخ ما بگفتي : اگه ميتوني منو بگير . و شيخ با زحمت از ميان لوله ها بگذشتي .

گويند كوهي بود مقدس كه بيشتر اوقات با شيخ فربه در آنجا خلوت بكردي و به ذكر و عبادت بودي و هنوز بعد از گذشت 20 سال .. شيخ ما فربه شافعي به آن كوه رفتي و در حسرت آن روزهاي رفته بر باد بسيار بگريستي .

ذكر 20 سال آشنايي ايشان با شيخ ما فربه شافعي در اين مقام امكان ناپذير است ؛ حتي هيچكس سر از محتويات اين كامنت در ناورد مگر شيخ ما بهادري و مولي كه از نزديكان بودي .

كتابت ذكر ايشان اندوه بر قلب شيخ ما فربه شافعي جاري خواهد ساخت ، اما چاره چيست ذكر دوستان از اهداف اين وبلاگ است .

گويند در دوران كودكي رازي اتفاق اوفتاد با نام خال خالي و هنوز كه هنوز است اين راز بين غريب آشنا و شيخ فربه ما لاينحل مانده كه مانده است .

كرامات شيخ ما غريب آشنا زياد و حكايات با شيخ فربه مشتمل دارد؛ كه شايد در آينده بيشتر ذكر كنيم .

رندي از وي پرسيد اين مقام كه تو داري در طريقت از كجا يافتي ؟ و شيخ ما غريب آشنا بگفت :

روزي در خدمت شيخ فربه شافعي بودم و چون هميشه در حال سر و كله زدن با شيخ .، به وي گفتم كرامتي مرا نشان ده ؛ شيخ فربه در دم دست مرا بگرفت و تا به خود آمدم در نيشابور بوديم و بر سر مقبره شيخ عطار نيشابوري  رحمت الله عليه . پس تا غروب در كنار مزار عطار نيشابوري مجاور بوديم و در آنجا بود كه حالي دست بداد و به اشراق رسيدم .

آري غريب آشنا همچنان يك دوست 20 ساله براي شيخ ما فربه شافعي است و خدايش از جميع بلايا محفوظ بدارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:20  توسط حامدظفرانلو  | 

حضور شیخ فربه شافعی در تهران:

سخنگوی سلسله جلیله شیوخ خسته دیروز طی بیانیه ای رسمی از پشت یک تریبون آزاد اعلام نمود :

شیخ فربه شافعی(( دامت سنگیناتو )) از ۲۰ الی ۲۴ شهریور ماه در پایتخت جلوس همی خواهند نمود ، نه از برای ارشاد مریدان که برای دیدار از شیخ بولکی مولی و شیخ حمید خان بهادری . لذا اقامت ایشان احتمالا در خانقاه شیخ حمید خواهد بود .

از این خبر چنان شیخ الحمید بهادری یکه خورد که آنرا بلای آسمانی خواند و از زمان شنیدن این خبر همچنان به آسمان خیره شده است تا شاید حضرت دوست از غیب مددی به وی برساند تا بتواند حضور شیخ فربه شافعی را که کم از بمب اتمی نیست تحمل کند .

این عکس مربوط به شیخ حمید است که به آسمان خیره شده است :

شیخ الحمید بهادری

نام عکس : نگاه به آسمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط حامدظفرانلو  | 

ذكر حاج حسين صدري معروف به شيخ ادنان:

آن شيخ سهل و آسان ؛ آن لا مكان و لا زمان ؛ كه بود كارمند اداره بيمه خدمات درمان ؛ شيخ ما ادنان ؛ از ملازمان بارگاه پرشوكت گوجوريو كاراته دو خراسان بودي  و چنان در اين مقام جولا ن دادي كه وي معروف به تلخك دربار شدي .

قصه شيخ ادنان از آنجا آغاز شدي كه در كودكي به ورزش كاراته روي آوردي بودي ؛ اما گويي در چنگال يك مربي بد سرشت و كودك نواز گرفتار بودي و به اين سبب از آن مكتبخانه بگريخت .

شيخ ادنان كه از تبار پدري عرب بودي و از نسب مادري مشهدي (اوه اوه چي جانوري از آب در بياد) روزي شيخ فربه در لباس كاراته بديدي و يك دل نه صد عاشق شيخ شدي و هوش و قرار از كف بدادي و في المجلس توبه نمودي و با سلسله شيوخ خسته بيعت نمودي .

وي به چنان درجه اي از كرامات رسيدي كه به كار منشي گري سبك رسيدي و داروغه باشگاه شدي (مسئول جمع آوري شهريه از هنرجويان باشگاه كاراته) و در اين مقام صغير و كبير نشناختي و هر كجا كه شدي خلق خدا را خفت نمودي و شهريه بگرفتي.

از باب سخت گيري هاي او نقل است كه روزي در آسانسور اداره خفت همكار خويش ؛ حاج محمود شريعتي كه با پسران خ.د به باشگاه مي ايد بگرفتي و همانجا شهريه بستاندي و هر كس شهريه دير آوردي اجازه تمرين در باشگاه به وي ندادي .

چون اين احوال در وي بودي ؛ قومي از هنرجويان باشگاه بر وي دشمن شدي و نداي مرتدي وي سر دادي و دست به دامان شيخ علي دبير سبك و جانشين شيخ فربه شدي تا حكم ارتداد وي از دبير سبك بگيرند؛ اما شيخ علي تا لب به سخن گشودي از وي نيز شهريه بگرفتي و شيخ فربه شافعي رئيس اين قوم سكوتي مرگبار اختيار نمودي ، چرا كه ترسيد اگر حرفي بزند شيخ ادنان از وي نيز شهريه بگيرد .

روزي شيخ ما ادنان در جاده شانديز تصادف نمودي و در بستر مرگ افتادي و با حضرت عزرائيل يك قول و دو قول شروع به بازي نمودي ؛ مريدان كه از اين واقعه خوشحال بودي و به خيال خود ديگر با قلبي آسوده به دو در كردن شهريه مي خواستند همت گمارند ، با گل و شيريني به بستر وي شتافتند و چون شيخ هنر جويان باشگاه بديد با دماغي شكسته و سري باند پيچي شده و سرم به دست شروه به نجوا كردي كه : شهريه ..... شهريه ها ........ و جمله مريدان كه بديدند شيخ دست بردار نيست گريه ها سر دادي و توبه ها كردند و شهريه ها در دم تقديم نمودند .

بزرگي وي را در خواب بديد و گفت اين دشمني با بچه هاي باشگاه از كجاست ؟ و شيخ ادنان گفت : از انجا كه در خوابگاه مسابقات قهرماني كشور در زنجان اين قوم با هم دست به يكي كردندي و نرا د يك بازي دسته جمعب بازنده كردند و از براي جريمه باختن بازي ؛ دست و پاي من بگرفتند و سه بار مرا از قسمت خلفي بدن به زمين زدندي (( منظور قونبول مبارك شيخ است )) . از اين رو بر اين قوم استوار شدم از براي گرفتن انتقام .

خدايا صد هزار رحمت بر داروغه شهر ناتينگهام در زمان رابين هود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:3  توسط حامدظفرانلو  | 

عکسی تاریخی از اولین خانقاه شیوخ خسته

در ابتدا شیوخ خسته ما: شیخ الحمید ابن جمشیدمان از نوع بهادری ، شیخ المولانا ابن شجاع بولکی میرزا ، و شیخ الحامد فربه شافعی در کمال حسن نیت و شعور همزیستی مسالمت آمیز در این خانقاه می زیستند . اما به مرور زمان که شیوخ خسته خود به قطبیت رسیدند ، هر یک خانقاهی جدا ساخته و ارشاد مریدان پرداختند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط حامدظفرانلو  | 

ذکر ستاره ،شاه پری الدین قصه ها :

آن باران بارانی ها،آن عاشق مهرباني ها ،ستاره شاه پري قصه ها،از شيوخ مونث خطه جنوب بودي و برخي نسب وي را به رئيس علي دلواره ای نسبت دادي و برخي ديگر نسب وي به اولين مهندساني دادندي كه سالها قبل از ميلاد مسيح براي ساخت نيروگاه اتمي بوشهر به امپراطوري هخامنشيان كوچ نموده بودندي . اما آنچه مهم است ،اين باشد كه ستاره ما از رجال و سر سلسله هاي دنياي مجازي بودي و شيخ فربه شافعي ،خرقه اين مقام از وي بگرفتي .

آشنايي وي با شيخ از وبلاگ رونين۴۸ آغاز شدي و ستاره اولين دوست اينترنتي شيخ فربه بودي . شاه پري قصه ها كرامات كامل داشتي و هيچ كس ندانستي وي خرقه از چه كسي بگرفتي و گويند وي شبي در خواب بودي و خداي اينترنت بديدي و گفت : كانكت شو و ستاره اين گونه كانكت شدي .

روزي شيخ فربه به نصف جهان جلوس نمودي از براي قلع و قم اوباش ساير بلاد به بهانه مسابقات كاراته دانشجويان در شهر مجلسي اصفهان و در ميعادگاه ۳۳ پل با شاه پري ملاقات نمودي .،و بعد از اين ملاقات بودي كه وي لقب پرنسس سامورايي بگرفتي.شيخ فربه در كتاب خاطرات يك كاراته كا در باره ايشان اينگونه نگاشته است: او يك انسان واقعي است ،با ادب ،با ظرفيت و بسيار  ماخوذ به حیا،او اصلي ترين مشوق من در يادگيري اينترنت بود .

از كرامات شيخ ما ستاره همين بس كه مشوق اصلي شيخ فربه بودي در ادامه راه وبلاگ نويسي ؛گويند روزي شيخ فربه شافعي در پشت چراق قرمز همي بودي كه ستاره زنگ زدي و شيخ آنقدر سرگرم صحبت با وي بودي كه چراغ سبز همي شدي و جناب سروان نامرد شيخ ما جريمه نمودي .

شیخ ما وبلاگ رونین ۴۸ را حذف نمودی و این کار شیخ باعث رنجش خاطر شاه پریون شدی ،و در تلافی آن شاه پریون به مشهد جلوس نمودی اما با شیخ ما فربه شافعی تماس ناگرفتی .به هر حال شاه پریون برای ما همچنان عزیز است و دوستان نباید وی را با شاه پری سرزمین ابدیت اشتباه بگیرند که وی خود شخصی دیگر است و حکایات جامع دارد .

خدايا اين شاه پري قصه هاي مارا از جميع بلاياي روزگار محفوظ بدار.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:55  توسط حامدظفرانلو  | 

يك داستان كوتاه از يك جنايت بزرگ :

هياهوي زيادي در بيمارستان بود . تمامي مصدوميني كه آورده مي شدند يا در بين راه مرده بودند و يا از شدت سوختگي اميدي به بهبود حالشان نبود . در اين ۴۸ ساعت گذشته ظرفيت بيمارستان تكميل شده بود و اكثرا در راه رو هاي بخشها بستري مي شدند .

ساكورا روي تخت دراز كشيده بود و پرستار سعي مي كرد براي كاهش درد هاي او كاري بكند . پرستار با مهرباني به ساكورا مي گفت :

خدا تو رو خيلي دوست داره ، خيلي ها در هيروشيما زنده زنده سوختند ، اما تو زنده موندي و الان در بيمارستاني .

ساكورا كه به سختي نفس مي كشيد گفت : من الا در كدوم بيمارستان هستم .

پرستار گفت : بيمارستان مركزي شهر ناكازاكي

((در روز دوشنبه  ۶ اوت ۱۹۴۵ به دستور هري ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا اولين بمب اتمي دنيا بر روي شهر هيروشيما ‍‍ژاپن انداخته شد و نزديك به ۲۲۰۰۰۰ نفر در اين حمله هوايي جان باختند . در مركز اين بمب گرمايي در حدود چندين ميليون درجه سانتي گراد توليد شد .

اما اين جنايت به اين جا ختم نشد و در روز پنج شنبه ۹ اوت ۱۹۴۵ بمبي ديگر در شهر ناكازاكي منفجر شد . ))

بمي اتمي در هيروشيما

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:22  توسط حامدظفرانلو  | 

ذکر شیخ علی نیک فر دائم السفر :

آن علی خوب و نازنین ،فرشته روی زمین ، شیخنا علی از مهاجر بود و نه از انصار ،و این مهاجر کوچک هیچگاه با انصار در یک خانه بیتوته نکردی و سر دراز دارد دوستی شیخ ما فربه شافعی با وی . و آن حکایت این گونه است که روزی شیخ فربه شافعی به دیار مولانا شتافتی نه از برای زیارت که از برای شرکت در مسابقات جهانی کیک بوکسینگ واسکو در بلاد ترک (ترکیه) و در شهر کوتاهیا جلوس نمودی و در آن جا با علی خان که مهاجر بودی در آن بلاد آشنا شدی و علی و خانواده بسیار گرامی و محترمشان ، هر روز به سالن مسابقات آمدی و به تشویق جمله پهلوانان ایرانی بپرداختی ودر این حین با شیخ فربه شافعی (حامد) که از بزرگان آن تیم بودی (البته از لحاظ فیزیکی ) به هم ساختی و دوستی در گرفتی و شیخ ما بدید در جمال یوسف وار علی کوچولو چه روزهای خوبی نمایان است . از این رو شیخ در هنگام بازگشت از بلاد ترک باز دست به دامان این مفسده فی الارض (اینترنت)شدی و ایمیل بازی شیخ فربه با علی تا به امروز ادامه داشتی . شیخ فربه در کتاب خاطرات یک کاراته کا که به قلم خویش در حال نگارش است ، از شیخ علی کوچک ما یادی برده و اینگونه می نگارد : لحظه بازگشت ما از شهر کوتاهیا با درد زیادی همراه بود و این درد نه از برای ضربات حریف بود که از دور شدن از یک دوست و هموطن بود .

به هر حال از کرامات شیخ نیز گوئیم که در آن مدت کوتاه از شیخ فربه شافعی خرقه همی بگرفتی و چنان در کار کائنات آبدیت شدی که از دیار ترک به دیار آبشار نیاگارا(کانادا) طی عرض نمودی و در آنجا ساکن همی شدی و هرزگاهی با شیخ فربه شافعی در تماس بودی و به ارشاد مریدان در مکتب توپولیسم مشغول همی بودی .

خدایا شیخ علی کوچک مارا که امروز دیگر برای خودش مردی بزرگ شده است در دیار غربت از هر نوع شر و بلا محفوظ بدار .

این مقام گفتیم تا یادی از دوستان کنیم ، هر چند که باز شیخ الحمید بهادری از در لجاجت بر خواهد خواست و تهمت نا روا خواهد زد که جنگ بر سر مراد است و چرا مرید به رخ می کشی ، خداوند عزوجل عاقبت ما شیوخ خسته را ختم به خیر نماید . هر چند شیخ الحمید ما را نبخشاید اما صد گل نرگس پیشکش شیخ الحمید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:57  توسط حامدظفرانلو  |